خراب از باد پائيـــز خمار انگيز تهرانم خمــــــار آن بهار شوخ شهر آشوب شمرانم
خدايا خاطرات سركش يك عمر شيدايی گرفته در دماغی خسته چون خوابــــی پريشانم
همهمه ای در دلم برپاست ٬گوئی هزاران هزار برگ خـــــزان زده در دلم به ضیافت پائـــیز نشسته اند
با زمزمه ی این ابیات انگار دستی جادویم می کند به کجاها می بَرَدَم نمی دانم !چه می کند شهریار با
دل شوریده ام !؟چشم بر هم می نهم و سواربربال شعرش تا کوچه باغهای شیدایی سفر می کنم ٬ من
خوابم ؟ یعنی امکان دارد برخیزم و ببینم کابوس عمر رفته بر باد خواب پریشانی بیش نبوده ؟
خیال رفتگان شب تا ســــــــحر در جانم آویزد خدایا این شب آویزان چـه می خواهند از جانم
پریشان یادگاریهای رفته بر بادند و می پیچند به گــلزار خــــزان عـــمر چون رگبــــار بارانم
این منم ؟ منی که از شیرین ترین رویای جوانی چــشم گشودم و خود را در باغ خــــــــزان زده ی عمر
همچون چلچله ای تنها ٬ سر در بالهای خیسم فرو برده یافتم ...
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم
دستهای یــــــخ زده ام را که روی چشمان تبدارم می کشم٬حسی شگرف مرا تا کوچه باغهــای خاطرات
شـهریار می برد ٬ او را می بیـنم ٬ می توانم به وضوح حسش کنم ٬ مــــردی با شـانه های تکیده از غم
با پاهـای فرو رفته در اندوه ! تنها و مغموم میان کوچه های بهجت آباد ...با سرانگشت احساسم همه
خاطــــرات و شوریدگی جوانی اش را لمس می کنم زمزمه ی حزینش رامی شنوم :
...قورخوم بودی یار گلمه یه ٬ بیردن یاریلا صبح باغریم یاریلار ٬صبحوم آچیلما سنی تاری ..
سه تار مطرب شوقم ٬ گسسته سیم جانسوزم شبــــان وادی عشــــقم ٬ شکســته نـــــای نالانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامــانم
گره شد در گلـــــــویم ناله جای سیم هم خالی که من واخواندن این پنـــجه ی پیچیـــده نتــوانم
صدایـــی گوش جانم را به بازی گرفته و چنگ بر روحم می زند ... نه این صدا نیست سوزِ دلِ اوست ٬
نغمه ساز حبیب و سوز دل شهریار !دستی پنهان گلویم را می فـشارد ٬ گره ِ ناله با بغض می گشایم٬
هیچ بارانی گرد اندوه و تنهایی اش را از دلم نخواهد زدود حتی رگبار بی امان گریه ها ...
کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
یاران ... هر وقت کلمه ی یاران را در نوشته هایش می بینم ٬ موجی غریــــب مرا از پشت پرده های
اشک به جـایی می برد که نســـیم آشنایی گونه های تب آلودم را می نوازد٬ اینجا کجـاست ؟ چه حس
خوبی دارم ... بر سر درش نوشته " کـافه نادری " در گوشه ای دنج پنجــــــــه های طلایی مـــردی
را می بینم که زخمه بر سـاز عشق می زند چه آسمانی نوایی ! او "صبا"ست ! شهـریار را می بینم
که چشم در چشم" نیما" می نالد و می بارد :
" نیما غم دل گوكه غريــــــــــــبانه بگرییم سر پیش هم آریم و دو دیوانه چو دیوانه بگرییم "
کاش مرا هم مجال گریستن بر سوگنامه ی دلت بود استاد ...
سرود آبشــــــار دلکش پس قلعه ام در گوش شب پائیز تبریز است و در باغ گلـــــستانم
گروه کودکان سرگشته ی چرخ و فلک بازی من از بازی این چرخ فلک سر در گریــبانم
بارها در پی رد پایی از تو ٬ در غم غروب و شبهای مه آلود خزان و در سکوت سر به فلک کشیده ی
زمستان به باغ گلستان آمدم و نیافتمت ٬باغ گلـــــستان دیگر آن شوری که به تصویر کشیده ای ندارد
استاد ! همه چیز رنگ تجدد گرفته ! بوی خاطـــــــرات را گویی از در و دیوار باغ شسته اند ٬ در خاطر
شکسته ی باغ تنها یاد تو جاریست ...
به مغزم جعبه ی شهر فرنگ عمر بی حاصل به چـــرخ افتاده و گوئی در آفاقــســـت جولانم
چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن به زورقهای صاحب کشته ی سرگشته می مانم
این موجهــــای سیاهِ ناکامی چه ها کردند با تو ؟ باره و بارها زورق زندگیت را واژگون کرده و ترا تا
بیکرانه های شعرو ادب برد ند٬ دوباره آغازیــدی و قلم بر دست گرفتی و غزلی مـــــوزون آفریدی !
ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین چه می گویم نمی فهمم٬ چه می خواهم نمی دانم
به اشـــــک من گل و گلزار شعر فارسی خندان من شوریده بخت از چشــــم گریــان ابر نیســــانم
کجا تا گویـــــدم برچین و تا کی گویدم برخـــــیز به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم
چه شــــوری در ســـــر دارم امشب٬ این حس عجیب چیست که مرا با روح تو عجــــــــین کرده است ؟
حس می کنم زنده ای و قلمت روی کاغذ جان گرفته است: به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان
و قطـره ای اشک پر حسرت بر روی گلزارادب می چکد و شکوفا می شود!
فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم
خودم را غرق آرامشی شــــگرف می یابم ٬ اشعارت در مقابل چشمم جان گرفته اند، حس می کنم در
کنج آن اتاق ساده و سرشار از صمیمیتت کنارت نشسته ام و تو تکیه بر آن بالش نرمین داده و از دل
و جان زمزمه می کنی!وقتی که می بینم آرام و دور از همه ی محنت ها و رنج ها یی و یادت ٬ شعرت
احساست و عشقت بر همه ی دلها پادشاهی می کند لبخند شوق بر لبانم می شکفد،به راستی که سلطان
عشق و شهریار شعر ایرانی !
...............................................